با چشم تو می‌گویم : من مست چنین خواهم! ...

من تاج نمی​خواهم ؛ من تخت نمیخواهم

در خدمتت افتاده ، بر روی زمین خواهم! ...

آن یار نکوی من ، بگرفت گلوی من

گفتا که چه می خواهی؟! گفتم که همین خواهم! ...

با باد صبا خواهم تا دم بزنم ، لیکن ،

چون من دم خود دارم ، هم‌راز مهین خواهم! ...

در حلقه‌ی میقاتم ؛ ایمن شده زآفاتم

مومم ز پی ختمت ، زآن نقش نگین خواهم! ...

ماهی دگرست ای جان! اندر دل ِ مه پنهان!

زین علم یقین‌ستم ؛ آن عین یقین خواهم